کوله بار تنهایی

برگرفته از کتاب فارس لری" می نویسم اندیکا" دندال بیستم - حسن زاده رهدار


بار این سرگردانی را
به دنبالت  کَشان ام
اما هرگز ندانستی 
" سرگردون   وابید  دلِ خومِ   نادون "
و گریز از این راه
همان " تهله مرگی " است
زیرا
" پشتُم کُه پیشُم کَمَر دورُم صِیادون "  .
تو دیگر
 برفراز م چه می خواهی
ای " رَشِه دال "
"مَندیر"   کدامین تیر
تا مرا از پای در آورد
هرگز من طُعمه ی منقارت نخواهم شد
که نیاکانم
دراین هنگام
درختی خواهند شد
تا به بازویشان فرا بندد
وسوسه ی" دارگِلوشِ" دخترکی
که رها کرده است
بره های  "ریوَر "  دلهُره را
اما تو
گویی که" لَنگار لنگار "رفتن را
 فراموش کردی
و بین همبویی و همرهی را
بذر
"تو وَه دیر و مُو وَه دیر "
پاشیده ای .
سفر عقربه ها را بگویید
تا کَی
بر بازویی از من
"چال فاتولی "
 کنجکاوی پسرکی بازیگوش را
 "هَی شیر ، هَی شیر " می کند ؟
و شاخ وبرگم را
کدامین "تریده ی " پاییزی
 "شوخین  "  است ؟
 که دیگر :
" بهار هم
لِشک و بالُمه
نی کُنه وا  حال
دستِ وِریسی
چووِه  هُشکُمِه
  نی بَره  تا مال
کَس نی بشینه
 و دی   تِکی
  بِده    داکُم
ای وَشَن تو سیچه
 زیر پامِه
  ایکُنی کَندال .

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢ ساعت۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط کوله بار | نظرات ()

ای آنکه غمگنی و سزاواری                 وندر نهان سرشک همی‌باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد               بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را                 گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی         رازی مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن!                کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون                 گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او               بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی و کسوفی نی                 بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم                 بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید                     فضل و بزرگمردی و سالاری

                                                                                 رودکی

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٠ ساعت٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط کوله بار | نظرات ()

در فتنه ها همچون بچه شتر باش که نه پشت دارد تا بر آن سوار شوند و نه پستانی که از آن شیر بدوشند .

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٠ ساعت٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط کوله بار | نظرات ()

امروز روز ١١ محرم

امسال بر خلاف سالهای گذشته جامه سیاه به تن نکردم ولی سعی کردم فکر و ذهنم رو سیاه کنم سیاهی از نوع سیاهی شب دهم محرم

سعی کردم در تمامی لحظلات این ده روز به واقعه کربلا و عواملش فکر کنم.

ازمردم کوفه و نامه هایشان گرفته تا تنهای حضرت زینب (س).

انصافاً در حال حاضر کدام مردی به خودش اجازه میده که برای پروز کردن حق بر باطل شهید بشه و مهمتر اینکه بدونه بعد از شهادتش چه بلایی ممکنه برسر خانواده و بستگانش بیاد؟

من از خودم و شما می پرسم که تاحالا برای آزاده بودن چه کار کردیم یا چه قدمی در این راه برداشتیم ؟

آیا حداقل تونستیم از آزادگی دفاع کنیم ؟

آیا آزاده بودن رو تشویق کردیم ؟

مردم غزه چه حقی بر گردن ما دارن ؟؟؟!!!!

اصلاً چرا حمله به غزه مصادف با ماه محرم شده ؟

من در جواب این سئوال ها فقط میتونم قول بدم که غزه به زودی پیروز میشه

پیروزی خون بر شمشیر

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ ساعت٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط کوله بار | نظرات ()

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش که در کناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف کوچکی باش و چشم‌انداز کنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر کن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمی‌کنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ،

کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،کوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه که هستی، بهترینش باش..........

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ ساعت۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط کوله بار | نظرات ()

غمم غم بی و همراز دلم غم                                 غمم همصحبت و همراز و همدم

غمت مهله که مو تنها نشینم                                مریزا بارک الله مرحبا غم

***

خیلی سخت آدم دلش پر باشه اما حرفی واسه گفتن نداشته باشه ، این احساس خیلی کم به من دست میده ولی وقتی پیش میاد منو دستخوش فکرهای مبهم و سئوال های بی جواب می کنه .

علت خلقت انسان چیه ؟

اصلاً دنیا چرا بوجود امده ؟

چرا من باید توی این زمان و مکان باشم ؟

نقش من توی این دنیا چیه؟

خلاصه وقتی این حس که نمیدونم چطور توصیفش کنم پیش میاد

مثل یه پر کاه میشن روی آب

بعضی اوقات فکر می کنم که این یه عذاب یا تلنگره به سیر زندگیم

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱۳ ساعت٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط کوله بار | نظرات ()

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن                     ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها                  خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی                        بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده                      بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا            بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

برشا خوبرویان واجب وفا نباشد                         ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد                     پس من چگونه گویم کین درد رادواکن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم             با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد           از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٦ ساعت٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط کوله بار | نظرات ()

باسلامی گرم، بادرودی پاک                       می کنم دوستیمان را آغاز

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٦ ساعت۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط کوله بار | نظرات ()